مسعود عزیزم از کجا برات بگم از کجا شروع کنم و به کجا ختمش کنم ؟
چیزهایی که تو میپرسی خیلی سخته و من شدم حکایت اون کوری که یه کور دیگه داشت هدایتش می کرد . مسعود من خودم به شخصه یه روانشناس دارم به نام الگا که هروقت که چهار دیواری میخورم دیوار هیچکی را کوتاه تر از اون نمی بینم …دعوا میکنیم نارحت می شیم از دست هم دیگه بحث میکنیم اما در اخر نتیجه مثبته و یه چیزی یاد میگیرم
خیلی کمک های روحی و فکری بهم کرده هیچ وقت نظرش را به تحمیل نمیکنه اما کمکم میکنه تا بتونم واقعا فکر بکنم فکر منطقی و وقتی نتیجه گرفتیم پشتم هست تا به اون چیزی که میخوام برسم .
و اولین روانشناسم هم ماریا نامی بود که خدا خیرش بده اونم خیلی لطف ها به من کرد و هر کجا هست خدایا به سلامت دارد که صد قافله دل همراهش هست
سر حافظ به سلامت که هر چی دارم از حضرتش دارم ..بگذریم
اما چرا میگم روانشناس :
قصه این ادم که خودمون باشیم خیلی دور و درازه و ایضا پر پیچ و خم
با همه پیچ خمش اما فرمول داره اون فرموله جواب تمام این دعواهاس
و روانشناش یک ریاضی دانه واسه مشکلات ما یه معلم ریاضیه که میتونه با پیدا کردن فرمول با دادن فرمول و دیدن مشکلاتمون تو اون فرمول جوابش را زودتر پیدا کنیم یا جواب را تو دستمون داشته باشیم و ندونیم که داریمش و اون انگشت میذاره روش که ایناهاش جوابت .
همیشه گفتم مسعود جان ..مشکلاتی که واسه ما بزرگترین مشکل دنیاست واسه یکی دیگه شاید جک باشه فقط زاویه دیدت باید عوض بشه
فکر کنم تو مثنوی معنوی باشه اما به هر حال یه داستان مشهوره که چند نفر را وارد یه اطاق تاریک کردند و ازشون خواستند فیلی که تو اون اطاق بود را فقط لمس اون بگن یه فیل چه شکلیه جون دلم برات بگه یکی گفت فیل یه چیزه پهنه مثل تخت اخه به پشتش دست زده بود یکی دیگه گفت فیل مثل باد بزن میمونه اخه به گوشش دست زده بود دیگران هم یکی به ستون ..و چیزای دیگه تشبیه کردند مشکل این بود که همه درست میگفتن اما درست نمیگفتن ..درست بود اما درست نبود !!!!
از دریچه دید متفاوت نگاه کردن یا از دریچه نگاه کردن یا از سوراخ نگاه کردن و یا از فضای باز نگاه کردن همه اینها بی نهایت متفاوت با هم هستن و بزرگ ترین مشکل می دونی مسعود کجاست ؟ اینه ما فکر میکنیم مشکل ما بزرگترین مشکل دنیاست !!!!
و بدتر اینکه فکر میکنیم حق هم با ماست !!!
من بار ها مسعود بهت گفتم حرف زدن و مطرح کردن مشکل اگه هیچ نتیجه ای هم که نداشته باشه حد اقل ادم خالی میشه و البته اینکه باید بدونه ادم کجا خودشو خالی میکنه
عشق محبت بابا مادر خواهر برادر دوستان خوانواده و فامیل درد بی کسی و تنهایی یا شاید بی هویتی عدم اعتماد به نفس کمبود های متفاوت که تو زندگی هست و هدف زندگی که چرا وجود داریم و زندگی می کنیم کار اتفاقات روزمره شرم از چیزی یا غرور به خاطر چیزی و درک نشدن از طرف نزدیک ترین ها به انسان ویا تحقیر کردن ادم ها و خیلی از این جور چیزها که برای ادم پیش می اید خودش دلیل هست تا ادم بره پیش رواشناس یا از تجربه افرادی که روانشناسی خوندن بهره ببره تا بتونه مشکلاتش را حل بکنه
مسعود اینجا روانشناس برای من مجانی هست و تو ایران هم میدونم میتونی با دوست شدن با استاد های دانشگاهت هم با اونها رفت و امد کنی و صحبت کنی و لذت ببری و هم مشکلاتت را با کسی در میان میذاری که از تو فهمیده تر است و میدونه چه جوری میتونه کمکت کنه
و همیشه یادت باشه مسعود همیشه تا میتونی با ادم ها بهتر از خودت بگرد . بهتر اما چیه ؟
میخواب بری کوه نوردی با اونی دوست شو که راهنماست و با تجربه تر
تو دانشگاه بگرد اونهایی که درسشون بهتره یا با استاد هات دوست شو فقط کافیه اعتماد به نفس داشته باشی و برای خودت و کسی که هستی احترام قایل باشی و اونوقت همه همون حس را نسبت به تو دارن
نمیشه تو خودت را کوچکتر از دیگران بدونی و دیگران بزرگ تر فرضت کنن تا وقتی اول از خودت شروع نکنی نمیشه مسعود جان
مسعود ادم وقتی با ظعیف تر از خودش دوست میشه فقط باید بده .باعث پر تر شدن طرف مقابل میشه اما خودش کم میشه شاید بگی از من که چیزی کم نمی شه ؟ میشه مسعود وقتی زمان داره میره جلو و همه دنیا به نحوی داره میره جلو. ایستادن ما و تماشا کردنمون یعنی ضرر چون تاوان همین ایستادن و تماشا کردنت را وقتی که دنبال زندگی دویدیم پس خواهیم داد
اما این یعنی چی یعنی ما هیچ وقت به دیگران کمک نکنیم ؟
کمک به دیگران خوبه اما نه همیشه
باید تا اونجا برسی که بتونی از کمکی که میکنی سودی هم بگیری یعنی اگه معلم باشی درامدت را هم داری به جامعه هم خدمت میکنی یا دکتر یا ..
یا اینکه باید بده بستون باشه بهنظر من بیش از 99 در صد دوستی ها هم بر اساس همین بده بستون هست حالا باید با یه چشم باز نگاه کنیم و ببینیم او چیزی که تو این معامله که دوستی اسمش هست داد و ستد میشه چیه که مفت نفروشیم
و همچنین نه اونقدر گرون که واسمون مشتری پیدا نشه و نتونیم خودمون اون چیز هایی را میخواهیم را بخریم
ظاهرا لفظ کلام خیلی سخت شده و زشت برای برادر عزیزم که ایده الیسم هست
اون دنیایی که مسعود تو برام تصورش کردی و توضیح دادی دقیقا همون چیزیه که انجیل و تورات و قران و بقیه کتاب یا دانشمندان یهش میگن بهشت .
جایی که ادم ها امنیت دارن همه همدیگه را دوس دارن فراوانی هست استراحت هست شادی هست …هدف تمام ادیان براورده کردن همان ارمان شهری هست که تو برام گفتی مسعود جان اما ما کجا و اون مدینه فاظله ای که گرگ کنار بره میچره !!!!
مسعود جان تنها راه اینه که بدونی چی میخوای ؟ چی یا کی هستی ؟چطور فکر میکنی ؟ چه جور شخصیتی داری ؟ و بعد که این ها را فهمیدی اول به ساختن کمبود هات برسی بعد به رشد دادن قابلیت ها و استعداد هات .یا هم هر دوتا را موازی انجام بدی از بودنت لذت ببری و وقتی خودت را شناختی میتونی اون جاهایی که ضعف داری را کامل کنی یا لااقل از کنارشون بگذری یا دورشون بزنی و از نقطه ای قوتت با اعتماد به نفس با شهامت استفاده کنی و اینو هم بدونی که انسان خداست انسان افریننده هست
فقط تو بخواه تا بشه اراده کن دست دراز کن و بردار و قتی با ایمان به توانایی کاری و با دانش اون کار و خواست اون کار دل به کاری بستی مطمئن باش موفقی
شب و روزت خوش و بدون اینجا دلی واسه تو و بابا و مامان و شهلا و پیمان می تپه
آوریل 4, 2008 با yoonan
مارس 30, 2008 با yoonan
با سلام به دوستانی که شاید بخونن این مقاله را .
نمیدونم از کجایه این سینه پر درد شروع کنم یا از کجای این مغز پر اشوب
باز یکی از شب های طولانی و سرد زمستان که هر چی مشروب میخوری و فیلم نگاه میکنی تمام نمیشه و خواب به چشم ادم نمیاد که نمیاد .امان از شب
بعضی وقت ها احساس میکنم میتونم با شب با بارون با غروب با طلوع با دریا …عشق بازی بکنم و بعضی وقت ها مثل الان فقط درد و درد و درد
همیشه شعارم این بوده که> یادمان باشد که ما تنهاییم< و باور کن هیچوقت به تنهایی ایمان نیاوردم
از الان که ساعت 2 شب 15/2/2008 هست و فونت فارسی رو کامپیوترم نصب کردم قرار شد که بنویسم و از خودم و دلمشغولی هام بنویسم .هدفی از نوشتن ندارم با نوشتن فقط و فقط دردم کمتر میشه کمی از ذهن مشغولی هام رو میخوام به اشتراک بذارم تا ببینم من واسه دیگران هم عجیبم یا نه فقط خودم از خودم میترسم .
نمی دونم هدف از از زندگیم چیه یا کلا هدف از زندگ چیه ؟ داستان منم اون داستانیه که تو روز چراغ به دست میگیره و دنبال کسی میگرده تا جواب بده بهش و اون میگرده و میگرده بدون اینکه به هیچ جوابی برسه .
دوست روان شناسی دارم میگه دانستن مقدمه درد هست و بدبختی من اینه که میدونم که نمی دونم کاشکی نمی دوستم که نمیدونم و اون وقت چقدر قشنگ میشد همه چیز .
دارم یه اوازه یونانی گوش میکنم به نام زندگی از دیمیتری باسیس و میخواستم برات ترجمه اش رو بنویسم که نمی دونم معنی اش چی می شه // میگه زندگی رو با قدرت شروع میکنی و میندازی دور و در مورده یه عشق قدیمی حرف میزنه بگذریم .خوبیه نوشتن واسه من اینه که وقتی شروع میکنم به نوشتن چون فکری که میکنم میدونم چندان نرمال نیست و کم کم از اون فکر دور میشم این بزرگترین هدیه ای است که من دارم از نوشتن. .
امروز یعنی تا 2 ساعت یش والنتاین بود و من … بگذرید از من
نمیدونم چرا همیشه اون لحظهای که باید دورم شلوغ باشه نیست و اگه هم باشه با همه شلوغی من احساس تنهایی میکنم و این تنهایی منو میکشه …از تنهایی از بی عشقی متنفرم
نمیدونم جرا هیج وقت عشق را نفمیدم حتی اون روزی که برای عشقی گریه کردم دوباره فکرم به کار وافتاد و بهم گفت داری گریه میکنی ؟ برای نیازت داری گریه میکنی و خیلی تحقیرم کرد کاشکی این ذهن لجام گسیخته ی بی بند و بار چند وقتی راحت مینشت تا این دل لامصب چند روزی بتازونه .بذاره زندگی کنه اما کو راحتی واسه ذهنی که اربابم هست و دل : بیچاره و وامانده و زیر دست . .
کاشکی میشد محبت ادم ها را اندازه گرفت ! اونوقت میدونستم من چی ام خسته شدم از دست خودم وقتی با کسی اشنا میشم اولین دفعه یک هو این ذهن بیدار میشه و دو دوتا چهار تا میکنه و نمی دونم چیکارش کنم نمی دونم چرا به هیچ وجه معادله عشق تو کتش جا نمی گیره .کاشکی بر میگشتم به 14 سااگی به دبیرستان که برای قراری که ساعت 4 بعد از ظهر داشتم ساعت 6 صبح بیدار میشدم وتا ساعت قرار 60 بار حموم میکردم . دلم واسه اون عرق کردن ها خجالت کشیدن ها حتی کتک خوردن هایی که از بسیج جلوی حافظیه خوردم تنگ شده نه این که دلم واسه ایران تنگ شده نه من 6 دانگ خاک وطن را برای دوستان عزیز گذاشتم و مباد ان روزی که دوباره برگردم به ایران .درباره وطن که گفتم و از بچگی فقط به این دلیل بود که شاید عشق را اونجا تجربه کرده باشم و بدبختانه اونم شاید .
یادش به خیر من عشق را با حافظ شناختم من شراب را با حافظ من اصلا زندگی را با حافظ شناختم من مدیون استاد ف و π وحافظیه و.. هستم و فراموش نخواهم کرد اونها را . من عاشق π بودم چقدر این عشمقون قشنگ بود و هنوز هم هستم . و اون امشب برام پی ام گذاشته بود و نوشته بود برادر !!! من اونو با تمام وجودم دوست دارم ولی چرا برادر ؟اگه برادر پس چرا والنتاین را برام تبریگ گفته بود .. همیشه منو با این کاراش بازی میداد و میده یادش به خیر اون روزی که در دل رو باز کردم و هر چی توش داشتم با تمامه ترسی که داشتم بهش گفتم و اون چقدر بزرگ بود چقدر قشنگ به من جواب داد که چیکار کرده و چیکار نکرده که چطوری جلوی منو گرفته تا ازش بترسم و تا یه حدی بیشتر جلو نروم .اخ تو π چقدر بدجنسی بدجنسی از نوع فرشته .
بهترین روز زندگیم اون روزی بود که π بدجنس اعلام کرد من نامزدشم اخ که اگه تمام دنیا رو هم بهم میدادن باز اون قدر خوشحال نمی شدم به قول دایی اون روز با سر بالا تو خیابون راه میرفتم یادش به خیر چه دعوایی کردم با یکی از خواستگاراش و وقتی تو بغلم بود دوست داشتم زمان متوفق میشد و و کاشکی میشد. برای من شده
توی باغ بهار نارنج حافظیه شیراز توی باغی که شکوفه های بهار نارنج و نارنج با هم سر درخت ها بود …اخ اخ اخ
یارب ان شاه وش ماه رخ ذهره جبین در یکتای که و گوهر یکدانه کیست
خلاصه کاشکی عشق رو میفهمیدم…………………………………………
مارس 30, 2008 با yoonan
من از افتاب متنفرم و بد تر از اون از هوای هیشه گرم یونان بدم میاد من ادم به شدت کم طاقتی نسبت به سرما هستم اما بازم از سرما خوشم میاد از افتاب متنفرم وقتی افتاب هست و وقتی نور زیاده همه چی لخته همه چیز خیلی زننده هست خیلی نور خیلی روشنایی را دوست ندارم من افتاب دوست ندارم .
دیشب یا امروز صبح بود از ساعت 4 صبح برای پرسه زدن تو برفی که اومده بود رفتم پیاده روی . یه لایه برف روم نشسته بود و من غذا خوردنه ساعت 4 صبح را بهونه کردم برای گشت زنی تو برف و ساعت 6 برگشتم خونه برف غوغا میکرد مردم از لذت بردن مردم از عشق بازی با برف ها هوای بارونی ابری یا برفی منو دیوونه میکنه نمیتونم تو خونه بشینم باید بزنم بیرون و نفس بکشم عاشقی کنم با هوا .
اما وای به هوای افتابی چقدر بدم میاد خسته شدم از این هوای مزخرف یونان حتی هواشناسیشون هم دیگه کم اورده امروز دوشنبه هست و دولت واسه اینکه برف بودش اداره ها رو تعطیل کرده اما الان یک لکه ابر هم تو اسمون نیست و افتاب مثل تابستون میتابه الان ساعت 9 صبح است من تا 6 بیرون بودم و برف با اون شدت می بارید و حالا بعد از 2 یا 3 ساعت هوا اینجوری من هوای سرد میخوام
بارون میخوام
من هوای ابری میخوام
من برف میخوام
اگه بازم حوصله ام سر ببره یونان اگه بازم خسته بشم از یونان اگه دلم گرفت از یونان بدون خداحافظی بلند میشم میرم سویس .. گور پدر هر چی یونانی یه
الان که دارم دوباره شروع به نوشتن میکنم ساعت 9 و سی دقیقه هست هوا کاملا صاف و ابی هست اما از اسمون داره برف میاد نمید ونم از کجاش داره. برف در میاد
اینم یکی از معجزات یونان هست این اون موقعی بوده که ظاهرا خیلی ناراحت بودم از سر زمونه …