Archive for مارس, 2008

مارس 30, 2008

با سلام به دوستانی که شاید بخونن این مقاله را .
نمیدونم از کجایه این سینه پر درد شروع کنم یا از کجای این مغز پر اشوب
باز یکی از شب های طولانی و  سرد زمستان که هر چی مشروب میخوری و فیلم نگاه میکنی تمام  نمیشه و خواب به چشم ادم نمیاد که نمیاد .امان از شب
بعضی وقت ها احساس میکنم میتونم با شب با بارون با غروب با طلوع با دریا …عشق بازی بکنم و بعضی وقت ها مثل الان فقط درد و درد و درد
همیشه شعارم این بوده که> یادمان باشد که ما تنهاییم< و باور کن هیچوقت به تنهایی ایمان نیاوردم
از الان که ساعت 2 شب 15/2/2008 هست و فونت فارسی رو کامپیوترم نصب کردم قرار شد که بنویسم و از خودم و دلمشغولی هام بنویسم .هدفی از نوشتن ندارم با نوشتن فقط و فقط دردم کمتر میشه کمی از ذهن مشغولی هام رو میخوام به اشتراک بذارم تا ببینم من واسه دیگران هم عجیبم یا نه فقط خودم از خودم میترسم .
نمی دونم هدف از از زندگیم چیه یا کلا هدف از زندگ چیه ؟ داستان منم اون داستانیه که تو روز چراغ به دست میگیره و دنبال کسی میگرده تا جواب بده بهش و اون میگرده و میگرده بدون اینکه به هیچ جوابی برسه .
دوست روان شناسی دارم میگه دانستن مقدمه درد هست و بدبختی من اینه که میدونم که نمی دونم کاشکی نمی دوستم که نمیدونم و اون وقت چقدر قشنگ میشد همه چیز .
دارم یه اوازه یونانی گوش میکنم به نام زندگی از دیمیتری باسیس و میخواستم برات ترجمه اش رو بنویسم که نمی دونم  معنی اش چی  می شه // میگه زندگی رو با قدرت شروع میکنی و میندازی دور و در مورده یه عشق قدیمی حرف میزنه بگذریم .خوبیه نوشتن واسه من اینه که  وقتی شروع میکنم به نوشتن چون فکری که میکنم میدونم چندان نرمال نیست و کم کم از اون فکر دور میشم این بزرگترین هدیه ای است که من دارم از نوشتن. .
امروز  یعنی تا 2 ساعت یش والنتاین بود و من … بگذرید از من
نمیدونم چرا همیشه اون لحظهای که باید دورم شلوغ باشه  نیست و اگه هم باشه با همه شلوغی من احساس تنهایی میکنم و این تنهایی منو میکشه …از تنهایی از بی عشقی متنفرم
نمیدونم جرا هیج وقت عشق را نفمیدم حتی اون روزی که برای عشقی گریه کردم دوباره فکرم به کار وافتاد و بهم گفت داری گریه میکنی ؟ برای نیازت داری گریه میکنی و خیلی تحقیرم کرد کاشکی این ذهن لجام گسیخته ی بی بند و بار چند وقتی راحت مینشت تا این دل لامصب چند روزی بتازونه  .بذاره زندگی کنه اما کو راحتی واسه ذهنی که اربابم هست و دل : بیچاره و وامانده و زیر دست .  .
کاشکی میشد محبت ادم ها را اندازه گرفت ! اونوقت میدونستم من چی ام خسته شدم از دست خودم وقتی با کسی اشنا میشم اولین دفعه یک هو این ذهن بیدار میشه و دو دوتا چهار تا میکنه و نمی دونم چیکارش کنم نمی دونم چرا  به هیچ وجه معادله عشق تو کتش جا نمی گیره .کاشکی بر میگشتم به 14 سااگی به دبیرستان که برای  قراری که ساعت 4 بعد از ظهر داشتم ساعت 6 صبح بیدار میشدم وتا ساعت قرار 60 بار حموم میکردم . دلم واسه اون عرق کردن ها خجالت کشیدن ها حتی کتک خوردن هایی که از بسیج جلوی حافظیه خوردم تنگ شده نه این که دلم واسه ایران تنگ شده نه من 6 دانگ خاک وطن را برای دوستان عزیز گذاشتم و مباد ان روزی که دوباره برگردم به ایران .درباره وطن که گفتم و از بچگی فقط به این دلیل بود که شاید عشق را اونجا تجربه کرده باشم و بدبختانه اونم شاید .
یادش به خیر من عشق را  با حافظ شناختم من شراب را با حافظ من  اصلا زندگی را با حافظ شناختم من مدیون استاد ف  و π وحافظیه و.. هستم و فراموش نخواهم کرد اونها را . من عاشق π بودم  چقدر این عشمقون قشنگ بود و هنوز هم هستم . و اون امشب برام پی ام گذاشته بود و نوشته بود برادر !!! من اونو با تمام وجودم دوست دارم ولی چرا برادر ؟اگه برادر پس چرا والنتاین را برام تبریگ گفته بود .. همیشه منو با این کاراش بازی میداد و میده یادش به خیر اون روزی که در دل رو باز کردم و هر چی توش داشتم با تمامه ترسی که داشتم بهش گفتم و اون چقدر بزرگ بود چقدر قشنگ به من جواب داد که چیکار کرده و چیکار نکرده که چطوری جلوی منو گرفته تا ازش بترسم و تا یه حدی بیشتر جلو نروم .اخ تو π چقدر بدجنسی بدجنسی از نوع فرشته .
بهترین روز زندگیم اون روزی بود که π بدجنس اعلام کرد من نامزدشم اخ که اگه تمام دنیا رو هم بهم میدادن باز اون قدر خوشحال نمی شدم به قول دایی  اون روز با سر بالا تو خیابون راه میرفتم یادش به خیر چه دعوایی کردم با یکی از خواستگاراش و وقتی تو بغلم بود دوست داشتم زمان متوفق میشد و  و کاشکی میشد. برای من شده
توی باغ بهار نارنج حافظیه شیراز توی باغی که شکوفه های بهار نارنج و نارنج با هم سر درخت ها بود …اخ اخ اخ
یارب ان شاه وش ماه رخ ذهره جبین در یکتای که و گوهر یکدانه کیست
خلاصه کاشکی عشق رو میفهمیدم…………………………………………

مارس 30, 2008

من از افتاب متنفرم و بد تر از اون از هوای هیشه گرم یونان بدم میاد من ادم به شدت کم طاقتی نسبت به سرما هستم اما بازم از سرما خوشم میاد از افتاب متنفرم وقتی افتاب هست و وقتی نور زیاده همه چی لخته همه چیز خیلی زننده هست خیلی نور خیلی روشنایی را دوست ندارم من افتاب دوست ندارم .
دیشب یا امروز صبح بود از ساعت 4 صبح برای پرسه زدن تو برفی که اومده بود رفتم پیاده روی . یه لایه برف روم نشسته بود و من غذا خوردنه ساعت 4 صبح را بهونه کردم برای گشت زنی تو برف و ساعت 6 برگشتم خونه برف غوغا میکرد مردم از لذت بردن مردم از عشق بازی با برف ها هوای بارونی ابری یا برفی  منو دیوونه میکنه نمیتونم تو خونه بشینم باید بزنم بیرون و نفس بکشم عاشقی کنم با هوا .
اما وای به هوای افتابی چقدر بدم میاد خسته شدم از این هوای مزخرف یونان حتی هواشناسیشون هم دیگه کم اورده امروز دوشنبه هست و دولت واسه اینکه برف بودش اداره ها رو تعطیل کرده اما الان یک لکه ابر هم تو اسمون نیست و افتاب مثل تابستون میتابه الان ساعت 9 صبح است من تا 6 بیرون بودم و برف با اون شدت می بارید و حالا بعد از 2 یا 3 ساعت هوا اینجوری من هوای سرد میخوام
بارون میخوام
من هوای ابری میخوام
من برف میخوام
اگه بازم حوصله ام سر ببره یونان اگه بازم خسته بشم از یونان اگه دلم گرفت از یونان بدون خداحافظی بلند میشم میرم سویس .. گور پدر هر چی یونانی یه
الان که دارم دوباره شروع به نوشتن میکنم ساعت 9 و سی دقیقه هست هوا کاملا صاف و ابی هست اما از اسمون داره برف میاد نمید ونم از کجاش داره. برف در  میاد
اینم یکی از معجزات یونان هست این اون موقعی بوده که ظاهرا خیلی ناراحت بودم از سر زمونه …